بدون عنوان
دلم میخواد بیای پیشم...
دلم میخواد بیای پیشم...بذاری سر رو آغوشم...عزیز مامان دوشب پیش شام خونه مادر بابات بودیم که اونجا زنمو منیر و عمه مریم هم بودن...نمیدونی وقتی دیدمشون چقد دلم گرفت...آخه اونا هر دو باردار بودن و به فاصله دو هفته با هم فرق داشتن و توی ماه هفتم بارداری بودن...اگه بدونی زنمو منیرت چه پیراهن شیک بارداری پوشیده بود...مامانی دلم ضعف کرد...توروخدا تو هم بیا تا من به پاس آمدنت جشن بگیرم و به ذوق بودنت زیباترین و برازنده ترین پیراهن بارداری دنیا را بر تن کنم...نمیدونی چه سخته اون شب انقد دلم شکست که حد نداشت خداروشکر سرما خورده بودم و از چشام که ی لحظه اشک اومد و سریع پاک کردم و گذاشتم به پای سرما خوردگی...
عزیز مامانی... نی نی نازم خوب زودتر بیا و مامانی و بابایی و از این انتظار خلاص کن...راحتشون کن...من برای آمدنت نظر کودک شش ماهه حضرت علی اصغر چهل روز زیادت عاشورا کردم...
امیدوارم که اون حضرت من و پیش خدا سفارش کنه...این و بدون که برای آمدنت لحظه شماری میکنم کودک عزیزم.... آرزوی من...

بدون عنوان
