بدون عنوان
خدایا تنهایم نگذار
خدای عزیزم... امسال هم نشد... سال نود و دو هم بدون بارداری که آرزویم بود گذشت...اشکهایم مجال نمیدهد.خیال تحویل سال و بارداریم را به دست باد سپردم تا از خودم فرسنگها دورش کند تا مبادا دوباره خیالش دیوانه ام کند...مادر شوهر عزیزم برایم ختم سوره واقعه خونده بود و هم چنین من و بابا وحید...اما نشد که نشد...زیارت عاشورا به نیت حضرت علی اصغر خوندم اما نشد که نشد...
خدایم هیچ از حکمتت سر در نمیارم چند شب پیش که خونه خاله بابا وحید بودیم که از مکه اومده بود اونجا زینب دختر دایی کاظم ناخواسته برای بار سوم باردار بود و سعیده عروس دایی نیز برای بار دوم...
خیلی آرزو کردم که من نیز سال تحویل نی نی داشته باشم ینی تو اومده باشی توی دلم...اما باز نشد که نشد...نمیدونم کی لیاقت پدر و مادر شدن را خدا قسمت من و وحید عزیزم خواهد کرد...فقط این را میدانم که هر دو یه جورایی کم آورده ایم و هر نوزادی را میبینم بی اختیار اشکهایمان سرازیر میشود و دلم میخواهد بارداری....کودکی که در آغوشش بگیرم و نوازشش کنم و خنده هایش را ببینم...خدا جونم کمکم کن نذار بدون اینکه مادر شوم بمیرم...خدایم نگذار که نتوانم وحیدم را پدر کنم...خدایم نگذار تا ابد حسرت بچه های دیگران را بکشن...
خدایم تنهایم نگذار....
خدایااااااا خسته ام ولی به حکمتت احترام میگذارم و در مقابلش زانو میزنم...تسلیم....اما نگاهی به دل پاره پاره ام هم بینداز....
دلم کودکم را میخواهد.....منتظر هدیه ات برای زندگیم هستم...معجزه برای شما بزرگوار کاری ندارد...
منتظر هدیه ات هستیم بی صبرانه...فقط تنهایمان نگذار که بی شما هیچیم خدا جونم.

بدون عنوان 
